تبليغاتX
رويايـــِ آشُفتـــِهـــ

رويايـــِ آشُفتـــِهـــ

 

 

 

 

 

تقديم به تمام آنانيكه هنوز رودئ از

 
 
رودخانه هائ عشق در ديدگان اشك
 
بارشان
 
 
 
جارئ ست 
 

....

   

 
...*** دخترئ هستم ازغرب پراميداما
 
 
نااميد*** ... 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 16:4  توسط رويا  | 

 
پ .ن:
دلم براي بازي هائ گودكانه ام
براي شيطنت هايم گودكانه ام
يراي فريادهايم گودكانه ام
براي گريه هايم گودكانه ام
تنگ است

 

آسمان تعطیل است
بادها بی کارند
ابرها خشک وخسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 18:54  توسط رويا  | 

عاشق من نبودی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:17  توسط رويا  | 

 

تاحالا عاشق شدی؟ تا حالا عاشق شدی؟ در شبی از شبها توی یک محفلی , شب شعری بر پا بود . نیمه های شب که شب شعر تموم شد و همه از اتاق بیرون رفتن , شمعی که وسط اتاق روشن بود ,رو به پروانه ایی که دورش می چرخید کرد و گفت : - شنیدی پروانه , شعرهای عاشقانه قشنگی میگفتن پروانه : آره خیلی قشنگ بود. تو شعرهاشون از من و تو هم گفته بودن . شمع : راستی پروانه یک سوال میخوام بپرسم پروانه : بپرس . شمع : به نظرت من عاشق ترم یا تو ؟ پروانه که اصلا انتظار این سوال را نداشت مکثی کرد و گفت : - خب , همه میدونن که ما هر دومون عاشقیم .تو برای من عاشقانه میسوزی , من هم عاشقانه دور تو میگردم . شمع : ولی پروانه , تو برای عشقت به من, یک شرط گذاشتی و اون شرط اینه که من روشن باشم .اگر من خاموش باشم تو هرگز دور من نمی گردی .ولی من همیشه و با تمام وجود عاشق تو هستم و با عشق برای تو می سوزم. حتی اگه پیش من نباشی من به امید اینکه تو نور من را ببینی منتظر می مونم و می سوزم حتی اگر این انتظار تا آخرین قطره وجودم طول بکشه و من از بین برم .که البته در اون صورت هم خوشحالم چون عاشق خواهم مرد. پروانه : این حقیقت نداره همه میدونن که من هم مثل تو عاشقم اگه عاشق نبودم اینقدر دور تو نمی گشتم تا پر و بالم با آتیش تو بسوزه و فدا بشم . شمع : پروانه زیبای من , عشق یعنی دوست داشتن بدون شرط .اگر توی عشقت شرطی باشه اون دیگه عشق نیست فقط دوست داشتنه , همین .تو فقط عاشق شعله و نور من هستی نه عاشق خود من . برای پروانه قبول این موضوع که تا حالا هیچ وقت عاشق نبوده و فقط فکر میکرده که عاشقه خیلی خیلی سخت بود , برای همین رو به شمع کرد و گفت : - نه این درست نیست من هیچ شکی ندارم که عاشقتم . شمع : ای عشق من, طاقت روبرو شدن با حقیقت را داری ؟ پروانه که از عشق خودش نسبت به شمع مطمئن بود و در حالی که همچنان دور شمع می گشت گفت : - آره , دارم. و لحظه ای بعد شمع خاموش شد .....با ور کردنش برای خود پروانه هم مشکل بود, چرا که اون دیگه دور شمع نمی چرخید .فقط یه گوشه ایستاده بود و خیره شده بود به شمع خاموش . پروانه لحظات فوق العاده سختی را داشت تجربه میکرد . بالاخره بعد از چند دقیقه سکوت و در حالی که چشماش خیس شده بودن گفت : آره...راست میگفتی... حق با تو بود ....... تنهایی تو اگر میدانستی که چه طعمی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی؟؟؟.!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:17  توسط رويا  | 

 
اين كار هر شب من است
كه صداي هق هق گريه هايم را بابالشم خفه كنم
كه نكند مادرم صدايم رابشنود
من به اينها عادت كرده ام
مئ فهمئ؟
 عادت كردم؟....
 
 
 

دو خط موازی زاییده شدند . پسرکی در کلاس درس آن ها را روی کاغذ کشید.آن وقت دو خط موازی
چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند . خط اولی
گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم . و خط دومی از هیجان لرزید. خط اولی گفت و خانه ای
داشته باشیم در یک صفحه ی دنج و بی خط و خال کاغذ.
من روزها کار می کنم . می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا ...یا خط کنار یک
نردبان . خط دومی گفت : من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهارگوش گل سرخ شوم ، یا خط
 یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .
خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای ... و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند
اما
و خط موازی لرزیدند . به همدیگر نگاه کردند . و خط دومی زد زیر گریه .
خط اول گفت : نه این امکان ندارد. حتما یک راهی پیدا می شود. خط دومی گفت : شنیدی که چه گفتند ؟
هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم . و دوباره زد زیر گریه . خط اولی گفت نباید نا امید
 شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم . بالاخره کسی پیدا می شود که
مشکل ما را حل کند . خط دومی آرام گرفت ، و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیر در کلاس
گذشتند . و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آن ها از دشت ها
 گذشتند ... ، از صحراهای سوزان...، از کوههای بلند...، از دره های عمیق ...، از دریا ها ...، از شهرهای
شلوغ ....
سال ها گذشتند و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند . ریاضیدان به آنها گفت : این محال است . هیچ
فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب می کنید . فیزیکدان گفت : بگذارید از
همین الان نا امیدتان کنم . اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود
نداشت . پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست دردتان بی درمان است . شیمی دان گفت : شما دو
عنصر غیر قابل ترکیب هستید، اگر قرار با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست
خواهند داد. ستاره شناس گفت : شما خود خواه ترین موجودات روی زمین هستید . رسیدن شما به
هم مساوی سات با نابودی جهان ، سیارات از مدار خارج می شوند ، کرات به هم برخورد می کنند ...
آسمان به زمین می رسد ، نظام دنیا از هم می پاشد. چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .
فیلسوف گفت : متاسفم جمع نقیضین محال است.
و بالاخره به کودکی رسیدند. کودک فقط یک جمله گفت : شما به هم می رسید.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می کرد. خط اولی گفت : بیا
وارد آن بوم نقاشی شویم در آن حتما آرامش خواهیم یافت . و آن دو وارد دشت شدند. روی دست نقاش
رفتند و بعد روی فلمش ، نقاش ، فکری کرد و قلمش را حرکت داد. و آن ها دو ریل قطار شدند که از دشتی
می گذشت . و آن جا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ،
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 21:34  توسط رويا  | 

 

دورازنشاط هستي وغوغاي زندگي          دل باسكوت وغم خوگرفته بود

آمدسكوت سردوگرانبارراشكست           آمد،صفاي خلوت اندوه راربود.

آمد،به اين اميدكه درگور سرد دل          شايدزعشق رفته بيابد نشانه اي

اوبودوآن نگاه پرازشوق واشتياق            من بودم .سكوت و.غم جاودانه

آمد،مگركه بازدراين ظلمت ملال           روشن كندبه نورمحبت چراغ من

گفتم مگرصفاي نخستين نكاه را               درديدگان غم زده اش جستجو كنم

وين نيمه جان سوخته ازاشتياق را             خاكسترازحرارت آغوش اوبازكنم

چشمان من به ديده ي اوخيره مانده بود      رخشيديادعشق كهن در نگاه ما

آهي ازآن صفاي خدايي زبان دل            اشكي ازآن نگاه نخستين،گواه ما

ناگاه عشق مرده سرازسينه بركشيد              آويخت همچو طفل يتيمي به دامنم!

آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت       آهي كشيدازسرحسرت كه:اين منم!

بازآن لهيب شوق وهمان شوروالتهاب         بازآن سرودمهرومحبت ولي چه سود

ماهر كدام رفته به دنبال سرنوشت               من ديگر آن نبودم و او ديگر "او"نبود!

 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 20:43  توسط رويا  | 

 

 پ.ن:اين پست به دلايلئ حذف شد..................

 

به خاطر اينكه............

 

*

 بئ ارزشئ بعضئ ها به اثبات رسيد.........

 

((نقطه ته خط))

 

 

دوستای خوشگلم

 

یه سری به وب جدیدم بزنین مرسی خوشحال می شین ها.......

 

 

ღ•●..ღزندگی خوب ....من.ღ•●..

 

 پ.ن:آقای فرزند آدم:

من شماروبخشیدم ولی نمی تونم کامنتتونوپاک کنم ((به دلایلی))        

واگه مایلید آدرستونو برام بذارین اگرم نه شمارو به خیرو مارو به سلامت

درباره ی بعضی فضولا :

چراوقتی می بینین کسی محل سگتون نمی ذاره خودتونو به( زور ) می چپونین تو زندگیش هان؟.... 

آقا .خانم دیگه ازاین به بعد حق ندارین تا ۱۰۰ قدمی وبلاگ من بیاین شیرفهم شد؟؟....

برین گم شین لطفاگهای اضافه هم نخورین......(محض اطلاع بعضی ها)

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 20:48  توسط رويا  | 

 

به کجا باید رفت؟؟؟

 

بعد از آن همه خاطره

 

بعد از آن همه خاطراتی که

 

همه هستی من از آن هاست

 

 

من هـــــــــــــــر کجا می روم

 

خاطره ها دارم از او

 

به کجــــــــــــــــــا باید رفت

 

به کجــــــــــــــــــا باید رفت

 

به کجــــــــــــــــــا باید رفت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 19:50  توسط رويا  | 

سلام وصدسلام ائ كبك مستم
 
ميان كبكها دل به توبستم
 
كه كبكان مئ روندصحرابه بازئ
 
منم رويا كه پايبند توهستم
 
 
 
  
امشب همه چيزروبه راه است...
 
همه چيزآرام...است آرام...باورت ميشود؟
 
 
ديگريادگرفتم شب ها بخوابم" بايادتو  تونگران نشوهمه چيزر
 
يادگرفته ام يادگرفتم كه چگونه بي صدا گريه كنم
 
تونگران نشوهمه چيزرايادگرفته ام
 
يادگرفته ا م  چگونه باتوباشم بي آنكه توباشي
 
يادگرفته ام نفس بكشم بدون تو به يادتو
 
يادگرفته ام كه چگونه نبودنت راباروياي باتوبودن
 
 وجاي خاليت راباخاطرات باتوبودن پركنمتونگران نشو
 
همه چيزرايادگرفته ام يادگرفته ام كه بي خودي بي توبخندم
  
يادگرفته ام كه عاشق نشوم به غيرتويادگرفته ام كه دل به كسي نبدم
 
 ومهمترازآن يادگرفته ام بايادت زنده باشم وزندگي كنم
 
اما هنوزيك چيز است كه يادنگرفتمكه چگونه
 
 خاطراتمان رابراي هميشه ازصفحه ي دلم پاك كنم!
 
نمي خواهم هيچ وقت يادبگيرم
 
 "فراموش كردنت" راهيچ وقت يادنخواهم گرفت

 

 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 16:51  توسط رويا  | 

                 
روي قلبم نوشتم :

               

                
اما يارآمد گفت :من بي سوادم
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 12:51  توسط رويا  |