



●••• ღ تقديم به تمام آنانيكه هنوز رودئ از
....![]()






●••• ღ تقديم به تمام آنانيكه هنوز رودئ از
....![]()



![]()

![]()
تاحالا عاشق شدی؟ تا حالا عاشق شدی؟ در شبی از شبها توی یک محفلی , شب شعری بر پا بود . نیمه های شب که شب شعر تموم شد و همه از اتاق بیرون رفتن , شمعی که وسط اتاق روشن بود ,رو به پروانه ایی که دورش می چرخید کرد و گفت : - شنیدی پروانه , شعرهای عاشقانه قشنگی میگفتن پروانه : آره خیلی قشنگ بود. تو شعرهاشون از من و تو هم گفته بودن . شمع : راستی پروانه یک سوال میخوام بپرسم پروانه : بپرس . شمع : به نظرت من عاشق ترم یا تو ؟ پروانه که اصلا انتظار این سوال را نداشت مکثی کرد و گفت : - خب , همه میدونن که ما هر دومون عاشقیم .تو برای من عاشقانه میسوزی , من هم عاشقانه دور تو میگردم . شمع : ولی پروانه , تو برای عشقت به من, یک شرط گذاشتی و اون شرط اینه که من روشن باشم .اگر من خاموش باشم تو هرگز دور من نمی گردی .ولی من همیشه و با تمام وجود عاشق تو هستم و با عشق برای تو می سوزم. حتی اگه پیش من نباشی من به امید اینکه تو نور من را ببینی منتظر می مونم و می سوزم حتی اگر این انتظار تا آخرین قطره وجودم طول بکشه و من از بین برم .که البته در اون صورت هم خوشحالم چون عاشق خواهم مرد. پروانه : این حقیقت نداره همه میدونن که من هم مثل تو عاشقم اگه عاشق نبودم اینقدر دور تو نمی گشتم تا پر و بالم با آتیش تو بسوزه و فدا بشم . شمع : پروانه زیبای من , عشق یعنی دوست داشتن بدون شرط .اگر توی عشقت شرطی باشه اون دیگه عشق نیست فقط دوست داشتنه , همین .تو فقط عاشق شعله و نور من هستی نه عاشق خود من . برای پروانه قبول این موضوع که تا حالا هیچ وقت عاشق نبوده و فقط فکر میکرده که عاشقه خیلی خیلی سخت بود , برای همین رو به شمع کرد و گفت : - نه این درست نیست من هیچ شکی ندارم که عاشقتم . شمع : ای عشق من, طاقت روبرو شدن با حقیقت را داری ؟ پروانه که از عشق خودش نسبت به شمع مطمئن بود و در حالی که همچنان دور شمع می گشت گفت : - آره , دارم. و لحظه ای بعد شمع خاموش شد .....با ور کردنش برای خود پروانه هم مشکل بود, چرا که اون دیگه دور شمع نمی چرخید .فقط یه گوشه ایستاده بود و خیره شده بود به شمع خاموش . پروانه لحظات فوق العاده سختی را داشت تجربه میکرد . بالاخره بعد از چند دقیقه سکوت و در حالی که چشماش خیس شده بودن گفت : آره...راست میگفتی... حق با تو بود ....... تنهایی تو اگر میدانستی که چه طعمی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی؟؟؟.!!



دورازنشاط هستي وغوغاي زندگي دل باسكوت وغم خوگرفته بود
آمدسكوت سردوگرانبارراشكست آمد،صفاي خلوت اندوه راربود.
آمد،به اين اميدكه درگور سرد دل شايدزعشق رفته بيابد نشانه اي
اوبودوآن نگاه پرازشوق واشتياق من بودم .سكوت و.غم جاودانه
آمد،مگركه بازدراين ظلمت ملال روشن كندبه نورمحبت چراغ من
گفتم مگرصفاي نخستين نكاه را درديدگان غم زده اش جستجو كنم
وين نيمه جان سوخته ازاشتياق را خاكسترازحرارت آغوش اوبازكنم
چشمان من به ديده ي اوخيره مانده بود رخشيديادعشق كهن در نگاه ما
آهي ازآن صفاي خدايي زبان دل اشكي ازآن نگاه نخستين،گواه ما
ناگاه عشق مرده سرازسينه بركشيد آويخت همچو طفل يتيمي به دامنم!
آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت آهي كشيدازسرحسرت كه:اين منم!
بازآن لهيب شوق وهمان شوروالتهاب بازآن سرودمهرومحبت ولي چه سود
ماهر كدام رفته به دنبال سرنوشت من ديگر آن نبودم و او ديگر "او"نبود!

پ.ن:اين پست به دلايلئ حذف شد..................
به خاطر اينكه............
*
بئ ارزشئ بعضئ ها به اثبات رسيد.........
((نقطه ته خط))
دوستای خوشگلم![]()
یه سری به وب جدیدم بزنین مرسی خوشحال می شین ها.......
پ.ن:آقای فرزند آدم:
من شماروبخشیدم ولی نمی تونم کامنتتونوپاک کنم ((به دلایلی)) ![]()
واگه مایلید آدرستونو برام بذارین اگرم نه شمارو به خیرو مارو به سلامت
درباره ی بعضی فضولا :
چراوقتی می بینین کسی محل سگتون نمی ذاره خودتونو به( زور ) می چپونین تو زندگیش هان؟....
![]()
![]()
آقا .خانم دیگه ازاین به بعد حق ندارین تا ۱۰۰ قدمی وبلاگ من بیاین شیرفهم شد؟؟....
برین گم شین لطفاگهای اضافه هم نخورین......(محض اطلاع بعضی ها)
به کجا باید رفت؟؟؟
بعد از آن همه خاطره
بعد از آن همه خاطراتی که
همه هستی من از آن هاست
من هـــــــــــــــر کجا می روم
خاطره ها دارم از او
به کجــــــــــــــــــا باید رفت
به کجــــــــــــــــــا باید رفت
به کجــــــــــــــــــا باید رفت



